ماه من

0
37
مدت زمان مطالعه: < 1 دقیقه

مجله روزهای طلایی استان البرز
نشریه اجتماعی، فرهنگی

نویسنده:معصومه الیکا
(این داستان برای سنین در رنج:هشت تا یازده سال)

مینشینم روی صندلی،و به ماه نگاه میکنم نگاهم خیره ترمیشود انقدر خیره که حتی نمیدانم چندساعت خیره شده ام؟ در درون ماه تو را میبینم و حس میکنم از نقطه ی دور خیلی دور، میدانی که ماه چقدر از من دور است تو بالایی و من پایین ولی انگار روبه رویم نشسته ای دستانم را در دستت میفشارم و نگاهم میکنی
آری!
آن قدر به ماه خیره میشوم تاحرف بزنی و حرف!ولی انگار منتظری من شروع کنم !
چشمانم رابستم و پس از ثانیه ای باز کردم تا بار دگر برچهره ات خیره شوم امانبودی
گویا!
دیگرندارمت به خودم ایمان نداشتم و باورنکردم که نیستی بازهم روی همان صندلی چوبی نشستم به ماه گفتم که کجا رفت؟ماه در جوابم سکوت کرد وبعداز چندلحظه ماه روشن شد وگفت:دلت روشن باشد اوخواهد آمد!
شب شد!
برروی صندلی همیشگی ام نشستم. دیدم امشب ماه درآسمان نیست. چندی اشک ریختم وگفتم. ماه من کجایی تو که گفتی دلت روشن باشد
ولی خودت روشن شدی و رفتی
امشب من چشم انتظار توهستم ولی نیامدی.
بعدازمدتها فهمیدم گفتی دلت روشن باشد یعنی صبرکن!
ومن بی صبرانه منتظرآمدنت هستم!
و من هم صبرکردم
وشبهای زیادی
بر روی همان صندلی زانوی غم بغل گرفتم
ناگهان!
درخواب عمیقی فرو رفتم آنقدر عمیق که خودم نفهمیدم چه شد و چه گونه خوابم برد
آری!همان ماه به خوابم آمد و من حیرت زده شدم
سکوت کردم!سکوت!
ماه من گفت:
چرا حرف نمیزنی ؟مگر نمیخواستی بیایم
خب! آمدم بلندشو تاکمی حرف بزنیم
و من از خواب عمیق بلندشدم دیدم ماه من رفت
ای کاش چشمانم را نمیگشودم وبرای همیشه در آن خواب عمیق میمانم.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید